Skip to main content

Posts

سکوت

به سکوت سرد زمان به خزان زرد زمان نه زمان را درد کسی نه کسی را درد زمان بهار مردمی ها طی شد زمان مهربانی طی شد آه از این دم سردیها، خدایا نه امیدی در دل من که گشاید مشکل من نه فروغ روی مهی که فروزد محفل من نه همزبان دردآگاهی که ناله ای خرد با آهی داد از این بی دردیها، خدایا نه صفایی ز دمسازی به جام می که گرد غم ز دل شوید که بگویم راز پنهان که چه دردی دارم بر جان وای از این بی همرازی خدایا وه که به حسرت عمر گرانی سر شد همچو شراری از دل آذر بر شد و خاکستر شد یک نفس زد و هدر شد یک نفس زد و هدر شد روزگار من به سر شد چنگی عشقم راه جنون زد مردم چشمم جام به خون زد آه .. دلبرم زنا شکیبی با فسون خود فریبی چه فسون نافرجامی به امید بی انجامی وای از این افسون سازی، خدایا (2)
Recent posts